X
تبلیغات
نیل6
درباره هر چی که دوست دارید میتونید توی وبلاگ من بخونید

خرداد روز از تیرماه برابر با 6 تیر در گاهشماری ایرانی

روز ششم خردادماه هنگام جشنی است به نام «نیلوفر» که امروزه بسیار ناشناخته است و شاید به مناسبت شکوفا شدن گل های نیلوفر در آغازین روزهای تابستان باشد.

«ابوریحان بیرونی» از آن به نام جشنی تازه نام برده است و «خلف تبریزی» در برهان قاطع روز برگزاری این جشن را هفتم و یا هشتم امرداد ماه برمی شمارد ولی از روی نوشته ها برمی آید که ۵ روز پیش از گاهان بار دوم، یا جشن نیمه ی تابستانی ایرانی و ۷ روز پیش از تیر روز و جشن تیرگان برگزار می شده است.

در لغتننامه ی دهخدا نیز با اشاره به برهان قاطع آمده است که : در این روز هر که حاجتی از پادشاه خواستی البته روا شدی.


 

سراب نيلوفر درياچه كوچكي در حدود 20 كيلومتري شمال غرب كرمانشاه است كه مملو از گل هاي نيلوفر است كه در فصول گرم سال غنچه ها و برگ هاي آن سر از آب برآورده و قسمت زيادي از آن را مي پوشاند. اطراف اين سراب تأسيسات رفاهي گردشگري و پاركي احداث شده است.


لوتوس تمپل یا معبد نيلوفر (Bahá'í Houses of Worship یا Lotus Temple) معبد آیین بهائی یا مشرق الاذکار بهائیان در شهر دهلی‌نو پایتخت هندوستان است که از معروفترین بناهای مدرن هند به‌شمار می‌آید و به عنوان مادر معابد شبه قاره هند شناخته شده است. به معماری این بنا که به شکل گل لوتوس است جوایز معتبر بین المللی بسیاری تعلق گرفته و مقالات بیشماری در نشریات معتبر جهانی در باره آن نوشته‌اند.

معمار این ساختمان یک ایرانی بهایی به نام فریبرز صهبا است که در طرح معماری این بنا از گل نيلوفر آبی الهام گرفته است. این گل زیبا در هندوستان نشانه پاکی و روحانیتی است که همواره با عبادت و دیانیت توأم بوده‌است.

این ساختمان شامل ۲۷ گلبرگ است که از بتُن سفید ساخته شده و با سنگ مرمر سفید پوشیده شده این سنگ‌ها از یونان خریداری و در ایتالیا برش داده شده‌اند. هر يک از نُه طرف ساختمان سه گلبرگ دارد و نُه در بزرگ به تالار مرکزی به‌ظرفيّت ۱۳۰۰ نفر باز می‌شود. ارتفاع بنا از کف تا بالای ساختمان ۲۷/۳۴ متر و قطر ساختمان ۷۰ متر است و در زمينی به‌مساحت ۶۴/۱۰ هکتار در نزدیکی كاخ رياست جمهوری هندوستان نشسته است.

این بنای عظیم جديدترين مشرق اُلاذکار بهائیان است که در جهان ساخته شده زمین آن در سال ۱۹۵۳ خریداری شده و ساخت آن در سال ۱۹۸۰ شروع و پس از ۶ سال، در ۲۴ دسامبر ۱۹۸۶ به‌اتمام رسیده است. در طی بیش از ۲۰ سالی که از عمر این بنا می‌گذرد بيش از ۵/۴ ميليون نفر از آن ديدن کرده‌اند و گاه در هنگام تعطيلات مملکتی هند، تعداد بازدیدکنندگان به يکصد هزار نفر در يک روز بالغ شده است.

هندوستان با ۲/۲ میلیون بهایی بزرگترین مجمع طرفداران این آیین در جهان به‌شمار می‌آید. در این بنا به ندرت مناسکی ویژه بهائیان انجام می‌شود و همه می‌توانند با هر اعتقادی با سکوت به تفکر و مناجات بپردازند. انجام مراسم مذهبی و سخنرانی در سالن اصلی ممنوع است و اغلب مردم هندوستان از هر مذهب و طايفه‌ای آن‌را محترم می‌شمارند.

                                                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:11  توسط نیل  | 

جدول نام روزهای هفته در ایران باستان

و مقایسه ی آن با روزهای هفته ی اروپا و آمریکای امروز

نام کنونی

نام ایرانی

نام سُغدی1

ستاره وابسته

نام انگلیسی

مانک

یکشنبه

يوشمبت2

مهرشید روز

خورشید

Sunday

روز خورشید

دوشنبه

دوشمبت

 مه­شید روز

ماه

Monday

روز ماه

 سه­شنبه

سه‌شمبت

بهرام­شید روز

مریخ ، ایزد جنگ

Tuesday

روز ایزد جنگ

چهارشنبه

چرشمبت

 تیرشید روز

عطارد

Wednesday

روز عطارد

 پنج­شنبه

پنج‌شمبت

برجیس­شید روز

مشتری ، ایزد آذرخش

Thursday

روز ایزد آذرخش

آدینه

شش‌شمبت

ناهیدشید روز

زهره ، ستاره شادی آور3

Friday

روز ستاره­ی شادی آور

شنبه

شمبت

کیوان­شید روز4

زحل

Saturday

روز زحل


1. ورارودان و آسيای ميانه
2. روز تعطیل
3. ستاره شادی آور و پذیرایی
4. یا جیان شید روز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:39  توسط نیل  | 

 

 

چگونه مي توان شخصي را از يك مرگ حتمي نجات داد؟
چگونه مي توان شخصي را از يك مرگ حتمي نجات داد

در يك گاردن پارتي خانم ژولي پايش به سنگي خورد وبا پشقاب غذا در دستش به زمين خورد، علت زمين خوردنش كفش جديد ش بود كه هنوز به آن عادت نكرده بود.

دوستان كمك كرده و او را از زمين بلند و بر نيمكتي نشاندند و جوياي حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتي ندارد. مهماندار پشقاب جديدي با غذا به ايشان داد.

خانم ژولي بعد از ظهر خوبي را به اتفاق دوستانش گذراند و بسيار راضي به اتفاق همسرش به خانه برگشت.

چند ساعت بعد همسر ژولي به دوستاني كه در گاردن پارتي بودند تلفن كرد و اطلاع داد كه ژولي را به بيمارستان برده اند.

خانم ژولي در ساعت 18 همان روز در بيمارستان فوت كرد و پزشگان علت مرك را سكته مغزي A.V.C (Accident vasculaire cérébral) تشخيص دادند.
چند لحظه از وقت خود را به مطالبي كه در پي مي آيند معطوف كنيد، شايدروزي شما با چنين اتفاقي برخورد كنيد و بتوانيد زندگي شخصي را نجات دهيد

يك متخصص اعصاب (نرولوگ ) مي گويد

بعد از يك ضربه مغزي كه منجر به خون ريزي رگي در ناحيه مغز شده،اگر شخص ضربه ديده را در زماني كمتر از سه ساعت به بيمارستان برسانند امكان بر طرف كردن حادثه و نجات شخص بسيار زياد است. ولي همواره بايد قادر به تشخيص حادثه بود و اين عمل بسيار ساده است.


پزشك متخصص مي گويد مهمترين وظيفه تشخيص حادثه خون ريزي مغزي است و بعد از تشخيص و قبل از سه ساعت بايد شخص را به پزشك رساند.


متخصص مي گويد يك شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ريزي مغزي مي تواند با سه سئوال ساده از مريض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن پارتي يك نفر سئوالهاي زير را از ژولي كرده بود حتما ژولي زيبا و جوان اكنون زنده بود..

1 ــ از بيمار يا شخص ضربه مغزي خورده بخواهيد بخندد.

2 ــ از بيمار يا شخص ضربه خورده بخواهيد دو دستش را بالا نگه دارد.

3 ــ از بيمار يا شخص ضربه خورده بخواهيد يك جمله ساده را تكرار كند.

مثلا بگويد خورشيد در آسمان بسيار خوب مي درخشد.

يا شخص ضربه خورده بخواهيد دو دستش را بالا نگه دارد

اگر بيمار يا شخص ضربه خورده قادر به انجام يكي از اين كارها نباشد بايد فوري اورژانس را خبر كرده و بيمار را به بيمارستان منتقل كرده و به مسئول مربوطه عدم اجراي يك يا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ايشان پزشك را در جريان گذارد.

يك متخصص قلب و يا اعصاب مي گويد اگر كسي اين ايميل را دريافت كند و حداقل آنرا براي ده نفر ديگر ارسال دارد،مطمئن باشد كه در زندگي اش جان يك يا چند فرد را نجات داده است.

توجه كنيد، تعداد افرادي كه اين روزها با اينترنت كار ميكنند در دنيا چقدر است و اگر ده نفر به ده نفر ديگر اين ايميل را ارسال دارند،تعداد افراد آشنا با اين سئوالها به صورت تابع نمايي در كمتر از يك ماه به ميليونها نفر خواد رسيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:32  توسط نیل  | 

 

صحنه

 

  افکت باران ، بر روی زمین تعدادی سکه ، گل ، شمع ، پارچه های خاکستری ، نارنجی و چوب های بلندی  وجود دارد . همه صفت ها بر روی زمین به فرم های مختلفی نشسته اند .

 

عشق وارد صحنه می شود و بالای سر ثروت می رود ، چتر را بالای سر او میگیرد و ثروت متولد می شود. به اطراف خود نگاهی می اندازد و می ایستد که پای او به چوب بلندی  گیر می کند و  بر روی زمین می افتد و چشمش به سکه های روی زمین می افتد و شروع می کند به جمع کردن سکه ها ،او که در زیر باران مانده است می خواهد با پول چتر را از عشق بگیرد برای همین یکی یکی سکه ها را بر روی زمین می اندازد و به دنبال عشق از صحنه خارج می شود.

 

عشق به صحنه می اید و چتر را بالای سر ترس می گیرد، ترس متولد می شود و از اینکه در زیر باران مانده است می ترسد و از ترس دور صحنه  به دنبال جای امن می چرخد  و پایش بر روی سکه ای می رود و لیز می خورد و چشمش به پارچه های نارنجی می افتد  و ان ها را بر می دارد. ترس که می خواهد زیر چتر عشق برود به دنبال عشق از صحنه خارج می شود.

 

عشق چتر را بالای سر غم می گیرد وغم متولد می شود . غم از اینکه در زیر باران پناهگاهی ندارد گوشه ای  ناراحت می نشیند و عشق چتر را بالای سر غم می گیرد و غم از اینکه پناهگاهی یافته است خوشحال میشود  ولی عشق چتر را از بالای سر او بر میدارد و غم بدنبال عشق از صحنه خارج می شود.

 

عشق چتر را بالای  سر هوس می گیرد و هوس متولد می شود.هوس چند شاخه گل سرخ از زمین بر می دارد و ان ها را بو می کند اما او از اینکه در زیر باران است ناراحت است و در ابتدا یک شاخه گل سرخ به عشق میدهد  و منتظر می ماند تا عشق چتر را به او بدهد اما عشق  این کار را انجام نمی دهد و هوس بار دیگر شاخه ای گل به او می دهد اما عشق پشتش را به او میکند وعشق و هوس از صحنه خارج می شوند.

عشق چتر را بالای سر غرور می گیرد و غرور متولد می شود و چوب های بلند روی زمین را بر می دارد و بر زمین می کوبد و او منتظر می ماند تا عشق چتر را به او بدهد  و با ضربه زدن چوب بر روی صحنه به دنبال عشق از صحنه خارج می شود.

 

عشق به صحنه می اید و چتر را بالای سر تنبلی می گیرد و تنبلی متولد می شود .تنبلی کشان کشان بر روی صحنه حرکت می کند و چشمش به پارچه های خاکستری روی زمین می افتد ، ان ها را بر می دارد و برای خودش جایی برای خوابیدن درست می کند که عشق چتر را زیر سر او  می گذارد و تنبلی خوشحال می شود اما عشق چتر را از زیر سر او می کشد  و تنبلی برای به دست اوردن چتر به دنبال عشق از صحنه خارج می شود .

 

عشق چتر را بالای سر دانایی می گیرد، دانایی متولد می شود و برخلاف صفت های دیگر از اینکه در زیر باران است خوشحال می شود و بر روی صحنه می چرخد . عشق چتر را به دانایی می دهد اما دانایی عشق را هم به زیر چتر می اورد و عشق و دانایی در زیر چتر می مانند . نور صحنه خاموش می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

اشخاص نمایش:

 

 

١- عشق

٢- دانايي

٣- ترس

٤- هوس

٥- غم

٦- تنبلي

٧- ثروت

٨- غرور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ كوپه قطار ، چمداني در وسط صحنه است كه دانايي بر روي آن نشسته است . نور بر روي كوپه دانايي است.

 

همه صفت ها دور چمدان نشسته اند . ]

 

غم : دانايي باز كن ، الان كه ديگه هممون هستيم .

 

دانايي : غم اين چمدون مال ما نيست ، نبايد بازش كنيم .

 

ثروت : دانايي شايد مال من بوده يادم نيست اگه توش پول و طلاست مال من .

 

هوس : نه شايدم مال من ، باز كن ببينيم واسه كي اومده ؟

 

غرور : صد بار بهت گفتم اين واسه كسي نيومده . اين رو از پنجره كوپه دانايي انداختند تو قطار.

 

ترس : دانايي بازش نكني ها ممكنه توش بمبي چيزي باشه اونوقت همه مون مي ميريم يا اصلا

 

ممكنه قطار بايسته یا اصلا ممکنه قطار منفجر بشه یا اصلا...

 

غم : فكر كنم جنازه يكي از فاميلهاي من اين تو هست یا لبا س سیاهام .

 

[ تنبلي شروع مي كند به وجب كردن چمدان و بعد خودش را وجب مي كند ]

 

تنبلي : وقتتون رو هدر ندهيد ، اين چمدون مال من . درست كه يك وجب كوچيكه اما اگه خودم

 

 رو جمع و جور كنم توش جا مي شم . فكر كنم جاي خوبي واسه خوابيدن باشه.

 

عشق : دانايي ، باز كن ببينیم توش چيه ؟

 

دانایی: اما عشق، معلوم نیست این چمدون برای ما هست یا نه؟

 

عشق : دانايي اين چمدون از پنجره قطار تو اومده . پس واسه ي تو هست .

 

[ دانايي در چمدان را باز مي كند و هشت تا فرفره و چند تا شاخه گل سرخ در مي آورد ]

 

عشق : واي باورم نمي شه گل سرخ ،چقدر زيباست .

 

هوس : دلت رو الكي خوش نكن اين گل سرخ ها واسه ي من .

 

غرور : [ كلمه فهميدم را چند بار تكرار مي كند ] فهميدم ، اين فرفره ها هشت تا است و ما هم  درست

 

هشت نفريم .

 

ترس: آره دانايي ،غرور راست می گه به هر كدوممون يكي بده .

 

غرور : معلوم که راست می گم ، من همیشه درست می گم ، اصلا نمی دونستم اگه من نبودم شماها چی

 

 کار می کردید؟

 

[ هر صفت یک فرفره بر می دارد. صداي قطار از تند به كند در مي آيد و ترس مي ترسد و مي رود پشت صندلي  

 

 قاييم مي شود]

 

ترس : دانايي چرا قطار داره كند مي شه ؟

 

دانايي : نمي دونم .

 

ترس : نكنه يك وقت قطار بايسته ، اون وقت همه مون مي ميريم .

 

هوس : [ رو به ثروت ] اگه قطار بايسته ثروت به همه ي آدم هاي قطار پول مي ده تا قطار را

 

هول بدهند؟

 

ثروت : نخیر ، اگه قطار بايسته بايد از قطار پول بگيريم  چون وقتمون تلف شده . چون به هممون

 

استرس وارد شده ، چون ...

 

دانايي : بسه ، بس كنيد ... موقعي كه مي خواستتيد سوار قطار بشيد نخ قطار را باز كرديد ؟

 

غرور : من اولين نفر سوار شدم ، چون كوپه ي اول رو گرفتم تا از همه ي شماها جدا باشم كه

 

آدم هاي ديگه فكر نكنن من با شما هستم .

 

[ تنبلي مي رود زير صندلي ولي بقيه نمي بيننش ]

 

ثروت : منم دومين نفر سوار شدم چون بهترين كوپه كه كوپه  دوم هست رو گرفتم .

 

دانايي : آخرين نفر كي سوار شد ؟

 

عشق : تنبلي

 

دانايي : [ رو به غم ] تنبلي كجاست ؟

 

غم : نمي دونم .

 

دانايي: [ با صداي بلند ] تنبلي ، تنبلي كجايي ؟

 

تنبل : تنبلي اينجا نيست ، خوابيده .

 

دانايي : تنبلي بيا بيرون كارت دارم  .

 

تنبل : من كه تنبلي نيستم ، تنبلي خوابه .

 

دانايي : تنبلي ، اينجا برات يك رختخواب گرم و نرم درست كرديم .

 

[ ناگهان تنبلي از پشت يك صندلي بيرون مي‌ آيد ]

 

تنبل : [ رو به دانايي ] كو.... كجاست ؟

 

دانايي : تنبلي يك دقيقه گوش كن كارت دارم . فقط به سوالم جواب بده بعدش برو بخواب.

 

تنبل : باشه زود بپرس ، خوابم مياد .

 

دانايي : تنبلي ، موقعي كه مي خواستي سوار قطار بشي نخ قطار را باز كردي ؟

 

تنبل : [ در حالي كه چشمهايش بسته است ] نه

 

دانايي : آخه چرا ؟

 

تنبل : براي اينكه كار سختي بود .

 

دانايي : [رو به پنجره قطار و پشتش به صحنه است ] واي .... واي از دست تو چي كار كنم تنبلي

 

[ تنبلي مي رود تو چمدان قاييم مي شود ]

 

 حالا مجبوري بري و نخ رو باز كني . چون هر لحظه سرعت قطار داره كمتر ميشه و هر لحظه

 

ممكنه قطار بايسته و خودت بهتر می دونی که اگه قطار بایسته ما دیگه هیچ موقع به مقصد نمی رسیم.   

 

 [ دانايي بر مي گردد و مي بيند كه تنبلي نيست ] تنبلي .كجا رفتي؟ [ با عصبانيت ] زود باش بيا بيرون .

 

غم : دانايي تنبلي كه نمي تونه بره نخ رو باز كنه . بايد شجاعت رو پيدا كنيم . كي مي دونه

 

شجاعت كجاست ؟

 

غرور : شجاعت كه جلوي قطار مواظب ماست .

 

دانايي : پس بايد قرعه كشي كنيم ، ببينيم كي بايد بره ؟

 

[ روي برگه اي اسم همه را مي نويسند و در ظرفي مي اندازند و دانايي ظرف را تكان مي دهد ، در ظرف را

 

باز مي كند كه اسم تنبلي در مي آيد]

 

دانايي : تنبلي قرعه به اسم تو در اومده و تو بايد بري نخ رو باز كني .

 

[ صداي خروپف تنبلي مي آيد ]

 

عشق : دانايي من مي رم نخ رو باز مي  كنم .

 

دانايي : نه عشق اگه تو بري همه ي صفت ها از هم دور مي شوند .

 

عشق : اما دانايي نخ مهمتره چون هر لحظه ممكنه قطار بايسته ، اون وقت دیگه هیچ موقع به مقصد

 

 نمی رسیم ، من يكجا شنيدم كه اگه روي گل سرخ آب بريزيم اسب قرمزي ظاهر مي شود.

 

[ دانايي چند شاخه گل سرخ از چمداني كه در وسط صحنه است در مي آورد و به عشق مي دهد . عشق بر روي

 

گلهاي سرخ آب مي ريزد كه صداي پاي اسبي بلافاصله شنيده مي شود . نور صحنه خاموش می شود. ]

  

[نور صحنه روشن می شود. هوس با فرفره اي بدون بال وارد مي شود ]

 

هوس : خب ديگه عشق رفت و ما گل سرسبد مجلس شديم . دانايي ديگه فرفره نداري به من بدي؟

 

دانايي : بال هاي فرفره ات كو ؟

 

هوس : نمي دونم داشتم از پنجره قطار بيرون رو نگاه مي كردم كه ديدم بال هاي فرفره ام نيست.

 

غرور : نمي دوني ، يا دادي به كسي و يادت نيست ؟

 

هوس : نه خير به كسي ندادم فكر كنم باد كنده شون .

 

ترس : نكنه يك وقت باد مال من رو هم بكنه . اون وقت چي كار كنم ؟

 

ثروت : اون وقت از قطار پول مي گيريم چون پنجره هاشون ايمني نيست و باد مياد داخل قطار.

 

غم : من كه ديگه حوصله اينكه فرفره ام رو باد ببره ندارم .

 

هوس: من بايد برم كوپه ي پنج .

 

غرور : مگه كوپه تو كوپه سه نيست .

 

هوس : [ مكث ] آخه ... آخه .... يك كاري دارم ديگه . اصلاً فرفره ام رو اونجا جا گذاشتم  .

 

ترس : هوس نرو ... شايد باد تو رو هم ببره . ببين باد داره مياد .

 

غم : فكر كنم باد داره برای من خبر مرگ یکی رو میاره شایدم لباس سياهام رو.

 

غرور : نه خير باد داره به ديدن من مياد چون تعريف من رو زياد شنيده .

 

ثروت : باد داره براي من پول مياره شايدم شمش شایدم طلا ، شایدم میخواد خبر یک قراردادی که

 

پول خوبی توش هست رو بیاره.

 

هوس : دانايي تو يك چيزي بهشون بگو من كه حريف اينا نمي شم يگو چي كار داريد به من .

 

من كه رفتم .

 

دانايي : لازم نكرده هوس همين جا مي موني .

 

غرور : من مي رم كوپه خودم .

 

ثروت : چرا مگه اينجا چه شه ؟

 

غرور : اگه يك وقت من رو اينجا ببينن غرورم جريحه دار مي شه .

 

دانايي : بسه ، بس كنيد . به جاي اينكه نگران عشق باشيد ، با هم جرو بحث مي كنيد ؟

 

هوس : آخه غم كه اينجا نيست تا ناراحت و نگران باشيم .

 

غرور : چي مي گي هوس ؟ حواست كجاست . غم پشت صندلي دانايي نشسته .

 

دانايي : تنبلي كجاست ؟

 

غرور : نمي دونم .

 

دانايي : [ رو به ثروت ] تو نمي دوني تنبلي كجاست ؟

 

ترس : اي بابا معلومه ديگه خوابه .

 

غم : فكر كنم رفته تو چمدون بخوابه .

 

[ دانايي در چمدان را باز مي كند و تنبلي بيرون مي آيد و مي رود پشت صندلي مي خوابد ]

 

دانايي : چرا عشق بر نمي گرده ؟

 

[ نور صحنه خاموش مي شود ]

 

صداي ثروت : دانايي بيا اينجا ، دانايي...

 

[ نور صحنه روشن مي شود و دانايي و شهوت ديده مي شوند ]

 

ثروت : دانايي من اگه بخوام يك قايقي درست كنم كه توش همه پولهام جا بگيره چي كاربايد بكنم ؟

 

[ نور صحنه خاموش مي شود ، صداي موسقيي آرام مي آيد .صداي موسقيي قطع مي شود و صداي ضربه زدن

 

به پنجره قطار و صداي پاي اسب مي آيد ]

 

صداي عشق : هوس بيدار شو .... هوس با توام ، هوس.

 

[ صداي ضربه زدن به پنجره كوپه و كوپه هوس روشن مي شود ]

 

هوس : چي مي گي عشق ؟

 

صداي عشق : چرا دانايي تو كوپه اش نيست ؟

 

هوس: من چه مي دونم من رو از خواب نازم بيدار كردي ، حتما رفته تو کوپه های بقیه بهشون

 

سر بزنه. تونستي سر نخ رو از ايستگاه اول باز كني؟

 

صداي عشق : آره تونستم ، پنجره كوپه ات رو باز كن بيام تو آخه داريم به تونل مي رسيم اگه

 

اسبم به تونل بخوره من مي ميرم ، كمكم مي كني ؟

 

هوس: البته كه نه سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري ، يادت هست هميشه همه مرا تحقير

 

مي كردند و همه مي گفتند تو از من برتري ، بهتری ، والاتری . حالا اگه تو نابود بشی همه دیگه

 

ارزش منو می دونن، دیگه همه می دونن من از تو بهترم. 

 

[ نور صحنه خاموش مي شود ]

 

صداي  غرور : دانايي ، دانايي ، كجايي ؟

 

[ نور صحنه روشن مي شود و دانايي و غرور ديده مي شوند ]

 

غرور : دانايي من اگه بخوام يك سنگ بسازم  سنگی که هیچ کس از اون نداشته باشه سنگی که

 

 تک باشه که با اون بتونم دل بقيه رو راحت تر بشكنم چي كار بايد بكنم ؟

 

[ نور صحنه خاموش مي شود. صداي ضربه زدن به پنجره قطار و صداي پاي اسب مي آيد ]

 

صداي عشق : ثروت ، ثروت ... دانايي كجاست ؟ چرا تو كوپه اش نيست ؟

 

[ صداي ضربه زدن به پنجره كوپه و كوپه ثروت روشن مي شود ]

 

ثروت : من چي مي دونم ؟

 

ثروت : چي مي گي صدات رو خوب نمي شنوم ، چي كار داري تونستي نخ رو باز كني ؟

 

صداي عشق : آره باز كردم ، پنجره كوپه ات رو باز كن  تا من بيام تو چون داريم به تونل نزديك

 

مي شيم ،كمكم مي كني ؟

 

ثروت : متاسفم ، اولا ً اگه پنجره قطار را باز كنم باد پولهام رو مي بره دوماً توي كوپه ام پر از

 

شمش و طلاست و براي تو جايي نيست .

 

[ نور صحنه خاموش مي شود ]

 

صداي تنبلي : دانايي ... دانايي....كجايي

 

[ نور صحنه روشن مي شود و دانايي و تنبلي ديده مي شوند ]

 

تنبلي : دانايي من اگه بخوام يك رختخواب گرم و نرو بدوزم چي كار بايد بكنم ؟

 

[ نور صحنه خاموش مي شود. صداي ضربه زدن به پنجره قطار و صداي پاي اسب مي آيد ]

 

صداي عشق : غم ، غم با توام ، صدام رو مي شنوي ؟

 

[ نور موضعي بر روي غم مي رود كه زير پنجره نشسته است ]

 

صداي عشق : غم ، غم كمكم مي كني ، من دارم تونل رو مي بينم ، ما داريم مي رسيم به تونل ،

 

پنجره قطارت را باز كن ، الان كه اسبم به تونل بخوره و من بميرم . كمكم مي كني ؟

 

غم : متاسفم من به قدري غمگينم كه ياري كمك به تو را ندارم بلكه خودم به كمك احتياج دارم .

 

عشق: خدايا نمي تونم نا اميد بشم من را نجات بده .

 

[ صداي قطار و صداي پاي اسب ، كه ناگهان صداي پاي اسب قطع مي شود و همزمان صدايي كه مثل باز شدن

 

در پنجره قطار است به گوش مي رسد . نور موضعي بر روي عشق است . عشق به هوش مي آيد و دوروبر

 

خودش را نگاه مي كند و نور از حالت موضعي خارج مي شود و نور به صورت عمومي در مي آيد و دانايي پشت

 

پنجره قطار ايستاده است . ]

 

عشق : [ با هيجان رو به دانايي ] مرسي كه منو نجات دادي ، بالاخره تونستم نخ رو باز كنم ... دانايي

 

سرعت قطار را مي بيني تند شده .

 

دانايي : آره سرعت قطار خيلي تند شده ، اين يعني اينكه داريم مي رسيم به مقصد .عشق هميشه  

 

مي دونستم درون تو نيرويي است كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساسها

 

هستي .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 20:57  توسط نیل  | 

استاد بهرام بیضایی بهرام بیضایی در سال ۱۳۱۷ در تهران به دنیا آمد. خانواده‌اش اهل کاشان و آنگونه که خود بیضایی نوشته در کار تعزیه بودند. او تحصیلات دانشگاهی اش را در رشته ادبیات ناتمام گذاشت و در سال ۱۳۳۸ به استخدام اداره کل ثبت اسناد و املاک دماوند درآمد. فعالیت سینمایی را با فیلم‌برداری یک فیلم هشت میلیمتری چهار دقیقه‌ای سیاه و سفید در سال ۱۳۴۱ آغاز کرد و سپس اولین فیلم بلندش «رگبار» را در سال ۱۳۵۱ ساخت. آخرین فیلمی که از او به نمایش عمومی درآمد «سگ کشی» (۱۳۸۰) بود که با استقبال گسترده منتقدان و مردم روبرو شد....بهرام بیضایی یکی از معدود هنرمندان ایرانی است که هم در صحنه تئاتر کارنامه‌ای درخشان دارد و هم در سینما. در عین حال او همیشه به پژوهش در زمینه تئاتر هم علاقه داشته و در سالهای دهه ۱۳۴۰ کتابهایی را درباره تئاتر در چین، ژاپن و ایران منتشر کرده که هنوز هم منبع درسی دانشجویان تئاتر محسوب می‌شود. بهرام بیضایی نوشتن نقد، تحقیق و مطالب پراکنده درباره تئاتر و سینما در نشریات علم و زندگی، هنر و سینما، گاهنامه آرش، مجله موسیقی، کیهان ماه، ماهنامه ستاره سینما، کتاب چراغ و ... را در سال ۱۳۳۸ آغاز کرد. اجراهای صحنه‌ای او اغلب از تئاترهای پر مخاطب بوده‌اند. بیضایی در سال ۱۳۵۸ نمایش مرگ یزدگرد را به روی صحنه برد. او بعد از هجده سال محروم شدن از صحنه در بهار ۱۳۷۷ دو نمایشنامه «کارنامه بنداربیدخش» نوشته خودش و «بانو آئویی» را به طور هم‌زمان در سالن چهارسو و سالن قشقایی واقع در تئاترشهر به روی صحنه برد. «شب هزارو یکم» را نیز در سال ۱۳۸۱ در سالن چهارسو اجرا کرد. در تابستان سال ۱۳۸۴ نمایش «مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین» را به روی صحنه برد.

نمایشنامه‌ها

 

  • سه برخوانی
  • اژدهاک
  • آرش
  • کارنامه ی بندار بیدخش
  • مترسکها در شب
  • سه نمایشنامه ی عروسکی
  • پهلوان اکبر می میرد
  • هشتمین سفر سندباد
  • دنیای مطبوعاتی آقای اسراری
  • سلطان مار
  • میراث و ضیافت
  • چهار صندوق
  • دیوان بلخ
  • راه طوفانی فرمان پسر فرمان از میان تاریکی
  • ندبه
  • مرگ یزدگرد (مجلس شاه کشی)
  • خاطرات یک هنرپیشه ی نقش دوم
  • فتح‎نامه کلات
  • پرده‎خانه
  • جنگنامه غلامان
  • افرا
  • مجلس قربانی سنمار
  • مجلس ضربه زدن
  • سیاوش خوانی
  • شب هزار و یکم
  • + نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 20:30  توسط نیل  | 

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:23  توسط نیل  | 

    نيلوفر تنهای مرداب!!!

    شنيدي نيلوفر مرداب شاخه هاي زيادي داره كه روي مرداب و اطرافش گسترده؟داره تلاش مي كنه روي سطح مرداب شناور بمونه و فرو نره!اما خودخواه نيست مي دونه عابرايي كه از كنارش رد ميشن نمي تونن كمكي به اون كنن اما اون گل هاي زيبايي ميده تا عابرا ببينن و غم هاشون رو فراموش كنند!دلش پر از غصه پر از حذر و دوريه!اما نمي ذاره با ديدنش كسي غصه تو دلش بشينه !اميد رو با گل دادنش حتي توي مرداب نشون ميده!تنهاست اما نمي ذاره بقيه تنهايي رو احساس كنند!غصه داره اما نمي ذاره ديگران غصه دار باشن!

     

    نيلوفر مرداب تنهايي ها عاشقه!به نور خورشيد اما خورشيد ازش دوره!عاشقه به لمس زميني كه پره از سبزه و شادابي بي هيچ هراسي از نابودي و فرو رفتن در مرداب!اما عشقش بيش تر شبيه يه خياله!توي خوابهاش دنبالش مي گرده اما خواب نمي مونه!چون بايد بقيه رو بيدار كنه!زيبايي مرداب و حياتش همه به همون نيلوفر وابسته است!نيلوفري كه تنهاست خيلي تنها.....

    نيلوفر مرداب هميشه از پشت شاخ و برگها و بيشه ي قد علم كرده در برابرش به خورشيد نگاه مي كنه!مراقب خورشيده!نكنه چيزي بشه!اما خورشيد از بين انبوه شاخه هاي بيشه نمي تونه حتي اون رو پيدا كنه!فقط مي تونه حس كنه بي قراره!

     

    نيلوفر تنهای مرداب هر روز صبح در سپيده دمان كه روز رخ در چهره ي زمين مي اندازد در لحظه ي ملكوت نياز...خلوت خدايي بيشه و مرداب آروم زمزمه مي كنه :خدايا هميشه او را در پناه خودت حفظ كن خنده را بر لبانش مهمان و اشك را از چشمانش به زداي!پاكي را چون هميشه در دلش مهمان و پليدي ها را از او دور كن!او را از گزند هرچه هست و نيست حفظ كن و به سلامت بدار!حتي اگر از مرداب و بيشه گذر نكرد ...

    + نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:24  توسط نیل  | 

    آبگينه

    آبنوس

    نام يک شاهزاده ايراني

    آتوسا

    آتش، نهمين ماه ايراني

    آذر 

    نام پسر مهرنوش پسر اسفنديار

    آذرافروز 

    صاعقه، نام روز نهم از ماه آذر

    آذرخش

    نام گلي است برنگ سرخ

    آذرگون 

    پاکدين

    آذرنوش

     

    آرا  

    آرزو

    آرزو

     آزاد، رها

    آزاده

    نام يک شاهزاده ايراني

    آزيتا 

    زينت آلات

    آزين

    مانند

    آسا

     تشويق

    آفرين 

    نام گلي

    آلاله

    الهه آب

    آناهيتا

    صدا

    آوا

    آويز

    آويزه

    آهو

    آهو

    ستاره، نام گلي

    اختر

    سياره ارانوس

    ارانوس

    نام درختي که گل و شکوفه سرخ رنگ مي دهد

    ارغوان

    رنگ ارغواني روشن، نام گلي

    ارکيده 

     هديه

    ارمغان

    تاج

    افسار 

    افسانه

    افسانه

    طلسم و جادو

    افسون

    پاشيدن

    افشان

     

    الناز 

    خوشبخت

    انوشه

    نام کشور ايران

    ايران

    دختر ايران

    ايران دخت 

    خانم، متشخص، زن مجرد

    بانو 

    کريستال

    بلور

    گل بنفشه

    بنفشه

    دختر و دوشيزه هدهد، نام مرغ حضرت سليمان

    بوبک

    بوس، بوسيدن

    بوسه

    فصل بهار

    بهار

    بهار کوچک

    بهارک

     آورنده بهار

    بهاره

     بهترين ناز

    بهناز

    بهترين صورت

    بهرخ

    منحصر بفرد

    بيتا 

     پديده، چيز جديد

    پديده

     اسم يک پرنده

    پرستو 

    ابريشم

    پرند 

    پري

    پري 

    داراي صورتي همچون پري

    پري رو

    جمع پري

    پريا 

        داراي صورتي همچون پري

    پريچهر

    زاده پري

    پريزاد

    مانند پري

    پريسا

    داراي صورتي همچون پري

    پريوش

    پرتو

    پرتو

    پروانه

    پروانه

    نام يک صور فلکي

    پروين

    سپيده دم

    پگاه

    نوعي پرنده

    پوپک

    موفق

    پوران 

    يکي از شخصيت هاي شاهنامه

    پوران دخت 

    موفق

    پوري

    نام گلي

    پونه

    جام شراب

    پيمانه 

    ارتباط

    پيوند

    ستاره

    تارا

    آهنگ، نغمه

    ترانه 

    مسيحي

    ترسا 

    نام کشور دشمن ايران در شاهنامه

    توران

    نوعي پرنده

    توکا

    يکي از شخصيتهاي شاهنامه

    تهمينه

    سفال

    تينا

     نام يک صور فلکي

    ثريا

    جوان، گل جوانه

    جوانه

     

    چليپا

    ياد، يادگاري

    خاطره

    خندان

    خندان

     

    خجسته

    آفتاب

    خورشيد

    ستاره اي درخشان که مانند گوهر مي درخشد

    دري

    آرام دل

    دلارام

    مليح، خوش قلب

    دلبر

    جذاب

    دلکش

    دريا 

    دريا 

    جهان

    دنيا

     آرامش

    رامش

    پرمعني

    رسا

    روشنايي

    رکسانه

    روح، روان

    روان

    يک از شخصيت هاي شاهنامه، مادر رستم

    رودابه

    نور کوچک

    روشنک

     آزاد

    رها

     

    ريما

    حرير، زربافت

    زري 

    طلايي

    زرين

    دختر طلايي

    زرين دخت

     

    زويا

    سياره زهره(ونوس)ر

    زهره

    زيبا، قشنگ

    زيبا

    شبنم

    ژاله

     

    ژيلا

     

    سارا 

    جام شراب

    ساغر

     

    سالومه

    نام گلي

    ساناز

     سايه

    سايه

    نور اول صبح

    سپيده

    ستاره

    ستاره

    زن زيبا، درخت سروناز

    سروناز 

    ياسمن

    سمن

     

    سميلا

     

    سميرا

     

    سنا

    يکي از شخصيت هاي شاهنامه

    سودابه

    رز قرمز

    سوري

    شعله ور، درحال سوختن

    سوزان 

    نام گلي

    سوسن

    قسم خوردن

    سوگند

     

    سپتا

    صورت، رخ

    سيما

    نقره اي

    سيمين

    شاد

    شادان

    شادي، خوشحالي

    شادي

    سلطنتي

    شاهين

    شبنم(ژاله)ر

    شبنم

    جرقه

    شراره 

     

    شروين

    شعله، آتش

    شعله 

    شکوفه

    شکوفه

    جلال، زرق و برق

    شکوه

    نوعي آهو

    شوکا

    بانوي شهر

    شهربانو

    زاده شهر

    شهرزاد 

    عشق شهر

    شهرناز

    شاهزاده

    شهزاده 

    زن سياه چشم

    شهلا 

    عشق شاه

    شهناز

     

    شيدا

    آفتاب، درخشان

    شيده

    ظريف، شيرين

    شيرين

    زن شيرين و حساس

    شيرين بانو

    افسون شده

    شيفته

     

    شيما

    فريبا

    شيوا

     

    صدف

    شراب

    صهبا

    پاک، خالص

    طاهره

    طلا

    طلا 

    عسل

    عسل

    آهوي کوهي

    غزال

     آهوي کوهي

    غزاله

    طنازي

    غمزه

    غنچه گل

    غنچه

    يکي از شخصيتهاي شاهنامه

    فرانک 

    خوشي

    فرحناز

    شاد

    فرخنده

    عاقل

    فرزانه

    فرشته، پري

    فرشته

    عشوه گر

    فرناز

    يکي از شخصيت هاي شاهنامه

    فرنگيس

    درخشان

    فروزان

    درخشان

    فروزنده

    روشني

    فروغ

    مليح

    فريبا

    پرارزش

    فريده 

    ستوده

    فرين

     فيروزه

    فيروزه

    عاشق

    فيلا

    گل قاصدک

    قاصدک

    مقدس، فرشته

    قدسي

    يکي از شخصيت هاي شاهنامه

    کتايون

    ماده اي که مس را به طلا تبديل مي کند

    کيميا

    يکي از شخصيت هاي شاهنامه

    گردآفريد

    يکي از شخصيت هاي شاهنامه

    گرديا

    چشمان

    گلاره

     

    گلبانو

    گل فصل بهار

    گلبهار 

     

    گلپري

     باغ گل

    گلشن 

    گل انار، به زيبايي گل

    گلنار

     

    گلنسا

    رنگ قرمز گل رز

    گلي

     نوعي آهنگ

    گيتا 

     جهان، دنيا

    گيتي

     

    گيسو

    نام گلي

    لادن

    گل لاله

    لاله

     

    ليدا

    شبانه

    ليلا 

    نام گلي

    ليلي 

    مانند

    مانا

    نام يک شاهزاده

    ماندانا 

    نقاشي که خود را پيامبر معرفي کرد

    ماني

     وجوه ماه

    ماهدخت 

    کسي که صورتش مانند ماه باشد

    ماهرخ

     مرجان

    مرجان

     مرجان

    مرجانه

    مرمر

    مرمر

    ملکه

    ملکه

    يکي از شخصيتهاي شاهنامه

    منيژه 

    مرواريد

    مرواريد 

     گل مريم

    مريم

     خبر خوش

    مژده

    مژه ها

    مژگان 

    مست

    مستانه

     

    ميشا

     نام يک الهه

    مونا

     مثال ماه

    مهتا 

    مثال ماه

    مهتاب

    مهر انگيز

    مهر انگيز

    نور آفتاب

    مهرناز

     

    مهرنوش

    خورشيد، مهربان

    مهري 

     ماه، مهتاب

    مهسا

    درخت گل ياس

    مهستي

     

    مهشيد

    نور ماه، شکوه ماه

    مهناز

     

    مهنوش

    مثال ماه، زيبايي

    مهوش 

     دختر ماه

    مهين

    نام يک الهه

    ميترا 

    مينا

    مينا 

     

    مينو 

     شوق آفرين

    نازآفرين

     گل زيبا

    نازگل

    خوش قلب

    نازنين 

    زيبا

    نازي 

    زيبا

    نازيلا

     نام يک درخت

    ناژين

    ونوس، ستاره زهره

    ناهيد

    صدا

    ندا

      نام گلي

    نرگس

     نام گلي

    نسترن

    رز وحشي

    نسرين

    ترانه، آهنگ

    نغمه

    خوش قلب

    نگار 

     نگاه

    نگاه 

    سنگ روي انگشتر و جواهرات

    نگين

    نوا

    نوا

    شادي خلق

    نوش آفرين

    شيرين

    نوشين

     نهال

    نهال

    خوب، زيبا

    نيکو

    خوبي

    نيکي

    نام گلي(زنبق آبي)ر

    نيلوفر 

    شنونده

    نيوشا

    آرزو

    وندا

    آشکار

    ويدا 

    هديه

    هديه

    وجود

    هستي

    پرنده اي افسانه اي

    هما

    حيرت انگيز

    هنگامه

    گل ياس

    ياس

    گل ياس

    ياسمن

    تنها، يگانه

    يکتا

    تنها، يگانه

    يگانه

    نام بلندترين شب سال

    يلدا 

     

    + نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:20  توسط نیل  | 

    ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
    در خواب نازی شبها نیلوفر من
    در بستر خود تنها خفته ای تو
    ترک من و دل ای مه گفته ای تو
    ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
    در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

    تویی نامهربان یا من
    نکن جور و جفا با من
    روم در کوه و صحرا
    بلکه بین سبزه ها
    ای نوگل دیر آشنا
    یابم تو را یابم تو را
    تویی نامهربان یا من
    نکن جور و جفا با من
    روم در کوه و صحرا
    بلکه بین سبزه ها
    ای نوگل دیر آشنا
    یابم تو را یابم تو را

    آسمانی دلبر من
    عشق من نیلوفر من
    ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
    در خواب نازی شبها نیلوفر من
    در بستر خود تنها خفته ای تو
    ترک من و دل ای مه گفته ای تو
    ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
    در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

    ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
    در خواب نازی شبها نیلوفر من
    در بستر خود تنها خفته ای تو
    ترک من و دل ای مه گفته ای تو
    ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
    در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

    تویی نامهربان یا من
    نکن جور و جفا با من
    روم در کوه و صحرا
    بلکه بین سبزه ها
    ای نوگل دیر آشنا
    یابم تو را یابم تو را
    تویی نامهربان یا من
    نکن جور و جفا با من
    روم در کوه و صحرا
    بلکه بین سبزه ها
    ای نوگل دیر آشنا
    یابم تو را یابم تو را
    آسمانی دلبر من
    عشق من نیلوفر من
    ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
    در خواب نازی شبها نیلوفر من
    در بستر خود تنها خفته ای تو
    ترک من و دل ای مه گفته ای تو
    ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

    در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

     

    + نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:18  توسط نیل  | 

     

     

      

                                                                                                                   خداي من سلام!هميشه فكر مي كردم سلام تنها يك كلمه براي آغاز است...تنها يك كلمه!اما اين روزها خوب مي دانم سلام مي تواند شروع يك پايان باشد...يا پايان يك آغاز! سلام مي كنم به نشانه ي سكوت پايدارم...به نشانه ي لمس ملكوت لمس وجود بي نهايتت...به نشانه آرزوهاي بي نهايت انسان...به نشانه ي مهرباني و لطف بي نهايت پروردگار! و اين معناي سلام امروز من است! سلام مي تواند هر روز دليلي باشد...هر روز معنايي جديد...و هر بار آغاز يا پاياني نو!...

     

     بچگي ها فكر مي كردم پشت ابرها شهريست...خانه اي از ابر...كودكاني شاد...فرشتگاني هميشه در پرواز...فكر مي كردم خانه ي خدا در اسمان ها در ابرهاست...آرزويم لمس ابرها بود...روزي كه بر قله ي كوه ايستادم و ابرها را لمس كردم و خودم را وراي ابرها ديدم و بر زمين خيره شدم هزاران ستاره چشمك زنان بر من خيره مانده بودند... انديشيدم ....زير ابرها آسمانيست پر ستاره...بر زمين كه قدم نهادم تنها شهري ديدم...و مردماني كه قلبشان مملو است از عشق...خانه ي خدا در ابرها نبود....خدا در قلب انسا ن ها خانه داشت...

     

                                                      

      

    من يه اعدامي ام!محكوم به زندگي...چون تو قاضي اي و حكم از توست پس سر فرود آوردم اما آرزوي آخر اعدامي چي؟پس اون چي؟من سيگار آخر قبل از اعدام رو نمي خوام!من يك روز آزادي و تنفس تو هواي غريب اين شهر رو نمي خوام...من ترسي ندارم...آماده ام تا تحت امرت باشم اما براي لحظه ي آخر مي خوام عشقم رو ببينم...مي خوام به قدر يه نفس كنارش باشم!حسش كنم...عطرش رو ..لبخندش رو...نوازشش رو..گرماي وجودش رو..گرچه هرگز فرصتي نبود تا حسش كنم...اما به قدر يه نفس حسش كنم!آهاي خدا...نگام كن...اشكام و مي بيني؟نذار حسرت به دل محكوم باشم به زندگي!چي بگم تا نگام كني؟چي بگم تا دلت به رحم بياد ارحم الراحمين!تو عشق مني آخه چي مي تونم بهت بگم خداي من...؟خدايا هنوزم ايمان دارم كنار تك تك مايي!هنوزم ايمان دارم دوستم داري...اما اين دوست داشتن رو نشونم بده...من هنوز به معجزه معتقدم!پس كجايي؟نگام كن...من طاقت امتحاني به اين سختي رو ندارم!

     

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    


    ديروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم ديدم يه رنگين كمون قشنگ از سقف تا كف اتاق كشيده شده....بچه كه بودم مادربزرگم مي گفت رنگين كمون نشونه ي شهر آرزوهاست هر وقت ديديش يه آرزو بكن ....مطمئن باش برآورده ميشه!اون رنگين كمون واقعا حقيقت داشت باور مي كني؟لمسش كردم!حتي به مامانم نشونش دادم!باور كردني نبود رنگين كموني به اون بزرگي با رنگ هاي واضح و زيبا اونم تو اتاق من؟همه تعجب كرده بودن!وقتي تنها شدم چشمام و بستم و يه آرزو كردم!حالا با پاكي عشق مثل بچگي هام شدم واسه همين هنوز رنگين كمون رو باور دارم.....آرزو كه كردم رنگين كمون آروم آروم رفت...محو شد...هنوز هم همه به اون رنگين كمون فكر مي كنن!به اينكه از كجا اومده بود...ولي من خوب مي دونم ازكجا...   

     

                                                                                                                                                                     

     

      

     

    + نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:38  توسط نیل  |